قهرمان ميرزا عين السلطنه
959
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
بيان كه دارد حرف مىزند . بعد داخل اطاق مىشود . ميرزا رضا ملك را كاملا مىشناخته . از لوطىگرى و مشديگرى او اطلاع داشته . بعد از تعارفات رسمى ملك مىگويد به خدا ، به رسول ، به ائمهء اطهار كه اگر راست مطالب را بگوئى و همدستهاى خودت را نشان بدهى از جان در امانى . ميرزا رضا مىگويد خوب كسى را صدراعظم نزد من فرستاده . آدم باغيرت جوانمردى . من اگر از تو اطمينان پيدا كنم بدون كم و زياد آنچه هست خواهم گفت . به جهت آنكه تو جوانمردى و راستگو . به قول و اطمينان تو مىشود مطمئن شد . از خدا مىخواستم ترا نزد من روانه كنند . حالا اگر اطمينان كامل دارى قسم بخور ، قول بده خواهم گفت . ملك آنچه از پير و استاد قسم ياد داشته مىگويد . بعد ميرزا رضا مىگويد [ در ] لوطىگيرى قسم بخور ، بالاغيرتا اطمينان بده دست به ريش ملك مىبرد بگو به اين ريشها نامرد هستم ، بىغيرت هستم ، ناجوانمردم از لوطىگيرى نشان ندارم اگر ترا بكشند . ملك تمام را به اضعاف مضاعف تكرار مىكند . مىگويد نشد بگو به پورياىولى « 1 » قسم ( ملك زورخانه باز است . اين پوريا متعلق به قسمهاى زورخانه است ) . ملك مىگويد به پورياى ولى « 1 » قسم كسى ترا نخواهد كشت و در دل يقين مىكند به سخنهاى ملك فريفته شده البته خواهد گفت و خدمتى به دولت نموده . بهرجهت اين سؤال و جوابها يك ساعت و نيم طول كشيده آخر مىگويد قرآن بايد مهر كنى و بدهى . ملك مىگويد قرآن حاضر نيست ، اين قسمها كه خورده شده بالاتر از قران است . مىگويد نمىشود مهر بايد بكنى . قسمهاى مغلظه مىخورد كه در منزل مهر كرده روانه مىكنم . پاك يقين مىكند كه كشف اين فقرات به دست من شد . در ميان تمام مردم مفتخر مىشوم . اما رندى و هشيارى و آن فوتوفنها محل ترديد براى ملك باقى نمىگذارد . مختصر بعد از اين همه گفتگوها مىگويد حاجى بيا جلو درست گوش بده : ما پنج نفر بوديم . ملك گوش را تيز مىكند . خودم بودم و سايهام . . . بود و دوتا خايهام . حالا فهميدى پاشو برو بگو . ملك با آن زرنگى و نيرنگها اين قسم جواب شنيده سر خود را به زير انداخته و از اطاق بيرون آمده هيچجا بند نمىشود تا خانهء خودش . مشير التجار اين حيله و نيرنگ را كه از ميرزا رضا اصغا مىكند كه ملك را به اين قسم خفيف كرد برخاسته عين مطلب را محرمانه به صدراعظم عرض مىكند ، بعد به ديگران ، تا تمام شهر پر مىشود . هر بيوهزن الان اين حكايت ملك و ميرزا رضا را شنيده . من از چندين نفر شنيدم تا امروز صدر و صدر العلماء گفتند . ديشب خودش را به مبال انداخته سربازها دنبال كرده هرقسم بوده بيرون آوردهاند . يك شبى هم خواسته با زنجير خودش را خفه كند باز ملتفت شدهاند . حرف ميرزا رضا به آقا غلامحسين خزانه سه روز قبل كه درب خانه رفتم شنيدم آقا غلامحسين خزانه به ديدن رفته بود . گفته است چطور هستيد ؟ جواب داده شكر خدا ، كار نجيبى كردم و حبس آدم نجيب هستم .
--> ( 1 ) - اصل : نبى